
خسته از تکرار بی حوصله گی ها
یک سبد تفنن می خواهم
تا بر شبان تیره ی تنهائی خود بیاویزم
و جهانی پر از کتاب
بی فلسفه و منطق
اما سرشار از احساس سرخ لاله های واژگون
پر از ترکیب زیبای یاسمن ها
و آسمانی پر از پرنده
. . .
و این همه آرزوی من است
بی تکرار...
گلوی شعرم از احساس گریه سنگین است
غروب خاطره هایت چقدر غمگین است
توان گریه ندارم ، سکوت این مرداب
شبیه گوش زمانه همیشه سنگین است
مجال صحبت با تو نبود از آن رو
نگاه شیشه ی شعرم غبارآگین است
چه تلخ میگذرد روزها ، اگرچه هنوز
خیال ماندن در انتظار شیرین است
نیامدی و جنون پنجه زد به سینه ی من
همیشه حال و هوای غریبه ها این است