یک قافیه هم مسیر شعرم باشی
شاعر نشدم فقط غزل بنویسم
شاعر شده ام ضمیر شعرم باشی
ياد تو خاطره اي اين دل تنهاي من است
هر دعاي تو مرا توشهء فرداي من است
خود نخفتي كه چنان آن شب يلداي من است
مادرم جاي تو اندر دل شيداي من است
هر قدم گر بنهم يادي دل آراي من است
ناله كردي وپريشان كه چه سوداي من است
آن دعاهاي شبت داروي دردهاي من است
ايكه تصويرتو آئينه اي رؤياي من است
ايكه آن صبروشكيبايي دل آساي من است
مادرم جاي تو در عالم والاي من است
مادرم خاك رهت سرمهء چشمهاي من است
رفتنت تابه ابد هم غم و سوداي من است
مادرم شادي روح تو تمناي من است
با خداي كه بعا لم رب يكتاي من است
گاهی هم
پشت دستای تو میمونه ،
وقتی گریه می کنی .
یک تکه شیشه ی شکسته ای بیشتر نیستند!!!
...
که باید لگدی به آن زدصبح ها وقت نماز...
مادرم ... بعد دعا...
توی تاریکی آن وقت سحر...
جارویی بر میداشت....
چادرش را میبست...
مضطرب..... با عجله....
مثل وقتی که کمی دیر شده....
مثل وقتی که زمان سخت و نفسگیر شده...
سوی ایوان و حیاط...
میدوید و میشست....
خاک و برگ و خس و خاشاک از راه...
همه جا خوب و مصفا میکرد...
آب و جارو میکرد...
کوچه و خاک و گذر گاه تو را....
شاید این کوچه ببیند روزی...
قد سرو و رخ چون ماه تو را...
توی کوچه ...
دم صبح...
توی تاریکی آن وقت سحر...
گاهگاهی به افق مینگریست ...
زیر لب زمزمه ای میکرد و...
میکشید از دل آه....
شاید آن کوچه بدیدست که اشک...
میچکید از لب چشمش گه گاه...
کی شود تا که بیایی ای شاه...
بگذاری قدمت روی نگاه...
کی میایی.... کی میایی..... ای ماه...
به لب این دل پر غم...
لب چاه...
که کنی این شب ظلمت تو پگاه....
...
مادرم کوچه که جارو میکرد...
نم نمک آب به رویش میریخت...
که اگر آمدی و شد گذرت کوچه ی ما...
یا اگر سایه ی پر مهر شما گشت دمی سایه ی ما....
خاک آن کوچه و این خانه ز شوق قدمت...
نکند برخیزد...
نکند بهر نگاهی به دو چشمان شما...
چشم زخمی به شما انگیزد...
گرد بر قامت و بر دامنتان ننشیند...
خاطری خوب ز این کوچه بماند در یاد....
ولی ای دلبر هستی...
ز صبوری فریاد...
ز صبوری فریاد...
...
صبح ها وقت سحر...
بعد نماز...
میدوم با عجله سوی حیاط...
مثل آن دم که کمی دیر شده...
مثل آن مادر خوبم که دگر پیر شده...
کوچه را بهر تو میشویم و باز...
آب بر روی رخ خاک نشانم....
ای ناز...
که اگر در گذری ...در روزی....
گذرت بر سر این کوچه فتاد...
خاک بیچاره ی دل داده به زنجیر شود...
بر نخیزد به تماشا و زمینگیر شود....
تا که جای قدمت بر بدنش بنشیند...
جای ما بوسه به زیر قدمت بنشاند...
جای ما...
بوسه به زیر قدمت بنشاند.....
زین سبب اشک ز حسرت...
بچکانم بر خاک...
که اگر چه نتوانم برسانم دستی...
اشک من روی دل خاک رسد بر افلاک....
اگر آن سایه ی قدسی بنشیند بر خاک...
.
تو دلیل سخنم میدانی...
جان جان ...
مردم از این حیرانی....
مردم از ....
این همه سر گردانی....
....
مرد همسایه به طعنه دم صبح...
نگهم کرد و بخندید و بگفت...
تو گدایی و خریدارتو نیست...
جای محبوب که در خانه ی مخروب تو نیست...
رنگ رخسار تو آزار دهد چشمانش...
برو در خانه نشین...
دست کش از دامانش...
آه..................
آه... از حرف صحیحی که به تلخی زد و رفت...
جگرم سوخت خدایا...
جگرم سوخت و رفت....
ولی ای دلبر من...
جان جهان...
ای ارباب...
گر چه نالایق و پستیم و گنهکار و خراب...
نگهی از سر این کوچه کنی...
ما را بس...
نگهی بر در بیقوله کنی...
ما را بس...
گر چه پستم......
گرچه خارم... گرچه ناچیز و حضیض...
نگهی کن به ته کوچه...
تو ای شاه و عزیز...
روی دیوار ته کوچه به خطی با گچ...
دخترم بهر شما نامه نوشتست...
بخوان....
چند روزیست مکلف شده ام آقا جان...
صبح ها بعد نماز....
چادر گل گلیم را بر سر ...
با حجاب و پر شوق...
میدوم سوی حیاط...
تا به قول پدرم...
ای ارباب...
شاید امروز ببینم رخ تو....
آن می ناب......
غرقم به موج دیده ی تو ! بی کران من
خورشید من ! به شوق طلوعت نشسته ام
ماتم گرفت پای غروبت ! جهان من
واشد هزار پنجره از خاطرات سرخ
سمت خزان چهره ی تو ! ارغوان من

می توان بارها دروغ گفت وقتی حقیقت خالی است .
خدای خوبم سلام ...
بعد مدتها باهات تنها شدم و چون تو را تنها همراز و همدل و مونس خودم ديدم خواستم حرفامو باهات بزنم .
خدا جونم روزها مي گذرد و من در پيچ و خم جاده هاي زندگي گيج و مبهوت گام برمي دارم .
من در اين خستگي تنها به كمك كورسويي از نور اميد تو گام بر مي دارم .
مي دانم كه چاره اي جز رفتن نيست و مي روم اما خدایا بدان تنها به اميد تو مي روم پس تنهايم نگذار .
ميدانم بنده ي غرق گناه توام اما هيهات از آن دل رحيم تو كه مرا تنها بگذارد ...
خدای خوبم نگاهم و سکوتم در آسماني که به دنبال توست به پرواز درمياد .
خيلي جالبه که ما آدما وقتي به آسمون نگاه ميکنيم بيشتر تو را حس و لمس ميکنيم .
انگار يک جايي توي آسمون نشستي و داري ما را نظاره ميکني . خدا جونم ازت می خوام زودتر اون کسی رو که سالهاست انتظارش رو می کشم بهم برسونی .
ازت می خوام بهش بگی که بی صبرانه منتظرشم .
خدای خوبم ، من ، بنده ی کمترینت هستم که بدون تا دوستت دارم ، بی همتای من ....

الهی عاقبت چه خواهد شد و با ابد چه باید کرد.
الهی آن خواهم که هیچ نخواهم .
الهی همه از گناه توبه می کنند ، من را از خودم توبه ده .
الهی هر چه بیشتر دانستم نادانتر شدم ، بر نادانیم بیفزا .
الهی اگر از من پرسند کیستی ، چه بگویم ؟!
الهی شکرت که فهمیدم ، نفهمیدم .
الهی شکرت که از تقلید رستم و به تحقیق پیوستم .
الهی شکرت که دولت صبرم دادی تا به ملکت فقرم رساندی .
الهی دولت فقرم را مزید گردان .
مهدی حمیدی شیرازی (زاده ۱۲۹۳ ، شیراز ، ایران - درگذشته ۲۳ تیر ۱۳۶۵ ، شیراز ، ایران) ادیب، شاعر، مترجم و منتقد ایرانی است.
وی یکی از مخالفین شعر نیمایی بود و در این راه سرزنشهای بسیاری را از طرفداران آن شعر شنید. معروف است که احمد شاملو (که از طرفداران و پیشروان شعر نو بود) به دفعات کتابهای وی را میخرید و جلوی کتابفروشی آنها را داخل جوی آب میریخت. ماجرای عشقی بین او و یکی از شاگردانش و در پی آن ناکامی عشقی نیز سالها بر سر زبانها میگشت و حمیدی شعر اشک معشوق را برای این هجران سروده بود.
مهدی حمیدی شیرازی در سال ۱۲۹۳ به دنیا آمد. پدرش سید محمد حسن ثقة الاعلام از بازرگانان معروف شیراز بود که در دورههای اول مجلس شورای ملی، از آن شهر به نمایندگی مجلس انتخاب گردید. مادرش سکینه آغاز ارسنجانی زنی دانشمند و تربیت شده بود که خود شاعرهای سخن سنج به شمار میرفت.
بیش از دو سال و نیم نداشت که پدرش درگذشت و تربیت او به مادرش محول شد. تحصیلات ابتدایی رادر مدرسه شعاعیه و دوره متوسطه در دبیرستان سلطانی شیراز به پایان رسید و در سال ۱۳۱۳ برای ادامه تحصیلات به تهران آمد به دانشسرای عالی داخل شد و به سال ۱۳۱۶ در رشته ادبیات فارسی با رتبه اول به اخذ لیسانس نائل گردید.شعر گفتن را از حدود سال ۱۳۱۳ شروع کرد.
حمیدی پس از اخذ لیسانس به کارمندی اداره فرهنگ در آمد و برای انجام خدمت سربازی به تهران مراجعت کرد و به دانشکده افسری وارد شد و یک سال بعد درجه ستوان دومی برای خدمت افسری به شیراز برگشت.او در سال ۱۳۲۵ از دانشگاه تهران در رشته زبان و ادبیات فارسى موفق به اخذ دکترا و در رشته الهیات به تدریس مشغول شد. حميدی سالها در دانشگاه تهران به تدريس زبان و ادبيات فارسی مشغول بود.
در دهه اول حيات شاعرانه حميدی در عوالم عاطفی و روياهای ايام جوانی گذشت بنابراين موضوع شعرش عموماْ عشق و غزل بود. در سه مجموعه پرشور و عاطفی وی يعنی شکوفه ها، پس از يک سال و اشک معشوق تمايل روشنی به سبک خراسانی نشان داده است.
پس از سال ۱۳۲۴ تدريجاْ گرايشی به مضامين اجتماعی و وطنی و تاريخی پيدا کرد. از دفترهای شعر اين دوره از کار و شاعری حميدی، مجموعه سالها سياه بيشتر حاوی اشعار وطنی، سياسی و انتقادی و طلسم شکسته شامل اشعار وی است که در شيوه هاي نو و سرانجام زمزمه بهشت مراحل برتری از پختگی شعر وی را نشان میدهد و او را از استادان شعر در روزگار خود معرفی میکند.
حميدی علاوه بر مجموعههای شعرش در زمينههای ديگر ادبی نيز صاحب تاليفاتی بود. مهمترين کتاب او مجموعه سه جلدی دريای گوهر است که حاوی پنتخبی از آثار نويسندگان، مترجمان و شاعران معاصر است. دو کتاب ديگر او، عروض حميدی و فنون شعر و کالبدهای پولادين آن گويای آشنايی وی به مباحث فنی ادبی است. از نوشتههای منثور حميدی مجموعههای سبکسريهای قلم عشق در بدر (در سه جلد)، شاعر در آسمان و فرشتگان در زمين به چاپ رسيده است.
او در سال ۱۳۶۵ در تهران وفات کرد و در حافظيه شيراز به خاک سپرده شد.
دیدمش آخر به کوری چشم من آبستن من
کوری چشم مرا آبستن از اهریمن من
بچه دیوی خود همین فردا بر آرد شیون من
سرگذارد خواب را بر دامن سیمین تن من
هردم از دیدار او تابنده گردد آذر من
وای بر من ، وای بر من !
راستی را وای بر من این همان سیمین بَر استم
این همان زیبنده ماهست ، این همان افسونگر استم
این همان گل ، این همان می ، این همان سیسَنبَر استم
این همان برگ گل استم ، این همان مشک تر استم
این همان شوخ است کاتش ریخت بر بام و در من
وای بر من ، وای بر من !
آتشم بر جان زدی ، بر جان زدی ، جانت نبخشم
پیش یزدان گریم و در پیش یزدانت نبخشم
سوختی جان و تنم زینگونه آسانت نبخشم
گر ببخشم هر گناهی را ، گناهانت نبخشم
داوریها را چه خواهی گفت پیش داور من
وای بر من ، وای بر من !
گفتمت دیگر نبینم باز دیدم ، باز دیدم
در دو چشم دلفریبت عشق دیدم ، ناز دیدم
قامت طناز دیدم ، گونه ی غماز دیدم
برگ گل دیدم ، میان برگ گل شیراز دیدم
دیدم آن بیدی که هر روز آمدی آنجا بر من
وای بر من ، وای بر من !
دیدم آن دشت سیه ! شام سیه ، شاخ کهن را
جاده را و گله را ، چوپان مست نای زن را
سروها را ، بیدها را ، مرغکان خوش سخن را
آن پرستوهای شورانگیز را ، آن نارون را
وانهمه پیمان که روزی سخت آمد باور من
وای برمن ، وای برمن !
خواستم پیش آیم و لعل گهر بارت ببوسم
نرگس مستت ببوسم ، چشم بیمارت ببوسم
طره ی پیچنده و جعد فسونکارت ببوسم
چون دگر باران که بوسیدم ، دگر بارت ببوسم
عشق من میخواند نوزَت یار خویش و یاور من
وای برمن ، وای بر من !
دل طپیدن کرد و جان پر زد که در پایت در افتد
بال بگشاید ز تیر چشم شهلایت در افتد
دام را در طره ی زلف سمن سایت در افتد
در میان آتش از رخسار زیبایت در افتد
عقل آوا زد که ای نادان چه میسوزی پرِ من
وای بر من ، وای بر من !
او دگر یار تو نی ، یار تو نی ، با دیگران شد
شمع بزم ناکسان ! خصم تن دانشوران شد
مست شد ، دیوانه شد ، همخوابه ی افسونگران شد
گوهرش والا نبود از گوهریها دلگِران شد
در کف دیوان ِ مست افتاد آخر گوهر من
وای بر من ، وای بر من !
خسته من ، رنجور من! بیمار من! بی بال و پر من!
تا سحر بیدار من ، همدرد مرغان سحر من!
پر شکسته من ، بلاکش من ، بشیدائی سمر من!
سوخته من ، کوفته من ، کشته من ، اختر شمُر من!
دشمنیها کرد با من طالع من ، اختر من!
وای بر من ، وای بر من!
شکر لله ، چشم من روشن ، ز دیوان بار داری !
بار داری ، گوهر و گل داری و گلزار داری!
باده داری ، عشق داری ، دلبر عیار داری!
ماه داری ، سرو داری ، سرو خوشرفتار داری!
پیش من زینسان میا ، زیرا که سوزی ز اخگر من
وای بر من ، وای برمن !
ای درخت بارور! بار آوری ، بار تو نازم
قامت سرو تو و رخسار خونبار تو نازم
چشم عیار تو و ، عهد تو و ، کار تو نازم
وینهمه بیشرمی ِ رخسار و دیدار تو نازم
اینچنین گردن مکش ، شرمنده بگذر از بر ِ من
وای بر من ، وای بر من!
یاد باد آنشب که نام از دختر آینده گفتی
سر بسوی آسمانها کردی و با خنده گفتی
گر بیادت هست! نام کوکبی تابنده گفتی
خود ثریا گفتی و خوش گفتی و زیبنده گفتی
نام این دختر ثریا کن بیاد دختر من
وای بر من ، وای بر من!
بوسه زن بر چهر او ، سنگ جفا بر لانه ی دل
شانه کن بر زلف او ، آتشفشان کاشانه ی دل
ناز او کش ، تا کشد آتش سر از ویرانه ی دل
مهد او جنبان ، که جنبانی بنای ِ خانه ی دل
گاهش از شادی بلرزان تا بلرزد پیکر من
وای بر من ، وای بر من!
ای بد آئین ، خانه ی عشق تو ویران تو گردد
کودک آینده ی تو ، دشمن جان تو گردد
کشت پیمان ِ توام ، خصم تو پیمان تو گردد
هر شب از اشک تو ، گوهر ریز ِ ، دامان تو گردد
تا گهر ریزد برنج و درد تو چشم تر ِ من
وای برمن ، وای بر من!
زین سفر گر باز گردم ، دست دلداری بگیرم
کوری چشم ترا ، شادی کنان یاری بگیرم
دختر شیرین لب و زیبنده رخساری بگیرم
ماهروئی گیرم و شوخ فسونکاری بگیرم
تا بگوئی بار دیگر، خاک عالم بر سر ِ من
وای بر من ، وای بر من!
7 فروردین 1320

خسته از تکرار بی حوصله گی ها
یک سبد تفنن می خواهم
تا بر شبان تیره ی تنهائی خود بیاویزم
و جهانی پر از کتاب
بی فلسفه و منطق
اما سرشار از احساس سرخ لاله های واژگون
پر از ترکیب زیبای یاسمن ها
و آسمانی پر از پرنده
. . .
و این همه آرزوی من است
بی تکرار...
گلوی شعرم از احساس گریه سنگین است
غروب خاطره هایت چقدر غمگین است
توان گریه ندارم ، سکوت این مرداب
شبیه گوش زمانه همیشه سنگین است
مجال صحبت با تو نبود از آن رو
نگاه شیشه ی شعرم غبارآگین است
چه تلخ میگذرد روزها ، اگرچه هنوز
خیال ماندن در انتظار شیرین است
نیامدی و جنون پنجه زد به سینه ی من
همیشه حال و هوای غریبه ها این است

حالا دیگر
بزرگ شده ام
حالا دست هایم به آئینه می رسد
هر قدر که می خواهم نوشته های رفتنت را پاک کنم
دلم اجازه نمی دهد
می دانم
یک شب ، بالاخره در آئينه ظاهر مي شوي
و با زمزمه هايت
ماه را از پشت ابرها بيرون مي كشي
حالا ،
من ديگر انسان بزرگي هستم
همچنين خطاط بزرگي
اين را ديوارها مي گويند ....
چشمانت را که پنهان می کنی
آسمانم را می دزدی
و رویاهایم را
کاش می دانستی
دریا هم تکه ای از آسمان بود
که سالها پیش روی خاک افتاد
و کسی برای آسمان گریه نکرد
حالا چوب لای چرخ دنیا می گذاری که چه؟
دستهایت را هم از دور کمر دنیا باز کن
باور کن
اگر کسی پاک کن بر می داشت
و از دفترهای نقاشی
دیوارها را پاک می کرد
حالا ما روبروی هم ایستاده بودیم
و دستهامان به هم می رسید
این صفحه را ورق می زنم
تا دیگر
چشمانت را پنهان نکنی
وگرنه من آسمان را عوض می کنم
من شاعرم
می توانم آفتاب را به کوچه ها راه ندهم
می توانم کلاغ را سپید بنویسم
می توانم از دستهای تو
شعری بسرایم
تلخ !!!!
می توانم ...
نه نمی توانم ...
دیوانه ، آسمانم را پس بده
من رویاهایم آبی ست
نه روزگارم !!!!

ز فراق سینه سوزت
غم سینه سوز دارم
گل من قسم به عشقت
نه شب و نه روز دارم
به دو گونه ی لطیفت
به دو چشم اشک ریزم
که به راه عاشقیها
ز بلا نمی گریزم
به تو ای فرشته ی من
گل من ترانه ی من
که جدایی از تو باشد
غم جاودانه ی من
چون تو در برم نباشی
غم بی شمار دارم
تو بدان که با غم تو
غم روزگار دارم

ای آشنای خوب من در ساعت دلواپسی
با یاد تو افسانه شد کابوس تلخ بی کسی
ای آنکه با تو جان گرفت ، تصویر رویاهای من
عشق تو شد در هر نفس ، شور دل شیدای من
وقتی ترانه می شدی بغض دل شب می شکست
از سوز اشکت هر سحر بر لاله شبنم می نشست
من از هجوم بی کسی در تو گریزان می شدم
با هر ترانه همنفس ، همزاد باران می شدم
اما «طلوع» واپسین ، در طلعتت رنگی گرفت
مرغ هزار آوای عشق ، در سینه آهنگی گرفت
وقتی که با هر آشنا احساس غربت می کنم
با یک سلام گرم تو ، حس محبت می کنم
با من بمان ای مهربان ای همدل و ای هم زبان
من با تو عاشق می شوم ترانه ای دیگر بخوان
***********************************************************
سلام دوستان
راستش این شعر بدجوری واسم ارزشمنده چون واسه عزیزی سروده شده (البته اگه اسمش را بشه گذاشت شعر) که بعد از سالهای دراز خدا پسری را با لطف و عنایتش به او و همسرش چون مائده ای آسمانی هدیه نمود.
امیدوارم اعظم عزیزم از خواندن این شعر لذت ببره و تمامی سختیهایی را که تا رسیدن به این عزیز تحمل کرد کم کم به دست فراموشی بسپاره .
واسه همین با نهایت خوشحالی فریاد میزنم « ابولفضل جان تولدت مبارک »
ان شا الله سالهای سال همدم و همراه پدر و مادرت باشی. پایدار باشی عزیزم![]()
من از پرواز می ترسم
و از کوچ پرستو نیز
و از مرگ شقایق هم
و از تکرار ِ چرخیدن
میان آسمان بی ستاره
پشت ابرهای سیاه ، می ترسم
من از آن ناله های مادری که اندر سکوت مبهم کوچه
به خود می پیچد از دردِ تبِ باور
و کوچ ِ نابهنگام ِ پرستو
در دل ِ پائیز ، سخت می ترسم
درختان شاهدان مرگ هر فصل اند
و اینک با سکوت مبهم خود برگ می ریزند
من از این برگ ریزان نیز می ترسم
من از خاموشی لب های پر فریاد می ترسم
همان لب ها که در پشتِ نقاب خنده گریانند
من از مردن نمی ترسم
من از سکوتِ نا بهنگام دماوند است که می ترسم .
من از غم ، از جنون
از خون می ترسم .
و دنیا ، پر ز رفتن
رفتنی پنهان و ناپیداست میدانم ،
من از بحران این ناآشکاریها ، می ترسم .

ممنون می شوم اگر شبی
در جاده ی خیالم ، رهگذر شوی
دست های سرد مرا بگیری
با رویایم ، همسفرشوی ،
ممنون می شوم اگر میان راه
زیر چشمی
کمی به من نظر کنی
با لبخند ، غصه های دلم را بی ثمر کنی
ممنون می شوم اگر پروانه وار
به گرد شعله ی قلبم
کمی خطر کنی
از آشیانه ی دلم پر بگیری و
بر آسمان ِ نگاهم گذر کنی
ممنون می شوم تا سپیده اگر
فرصتی برای عاشقی هست
غیر از خودم
خیال ِ ستاره ی دیگر
از فکرت ، به در کنی .

شبنم چشم ترم مست نگاری شده بود
واسه باریدن خود سوار گاری شده بود
از بس که نگارم به دلــم خون می کرد
از دولـــت عاشـــقی فــراری شـده بود
با عرض شرمندگی تصمیم گرفتم باز همون شعر پر ایراد خودم را بنویم تا شاید بتوانم واسه بهتر شدنش تلاش کنم. میدونم که خیلی طول میکشه تا به موفقیت برسم.