فرشته آسمانی
نبودن هرگز به تلخی فراموش کردن بودن نیست
ای آشنای خوب من در ساعت دلواپسی با یاد تو افسانه شد کابوس تلخ بی کسی ای آنکه با تو جان گرفت ، تصویر رویاهای من عشق تو شد در هر نفس ، شور دل شیدای من وقتی ترانه می شدی بغض دل شب می شکست از سوز اشکت هر سحر بر لاله شبنم می نشست من از هجوم بی کسی در تو گریزان می شدم با هر ترانه همنفس ، همزاد باران می شدم اما «طلوع» واپسین ، در طلعتت رنگی گرفت مرغ هزار آوای عشق ، در سینه آهنگی گرفت وقتی که با هر آشنا احساس غربت می کنم با یک سلام گرم تو ، حس محبت می کنم با من بمان ای مهربان ای همدل و ای هم زبان من با تو عاشق می شوم ترانه ای دیگر بخوان *********************************************************** سلام دوستان راستش این شعر بدجوری واسم ارزشمنده چون واسه عزیزی سروده شده (البته اگه اسمش را بشه گذاشت شعر) که بعد از سالهای دراز خدا پسری را با لطف و عنایتش تقدیم به او و همسرش نمود. امیدوارم اعظم عزیزم از خواندن این شعر لذت ببره و تمامی سختیهایی را که تا رسیدن به این عزیز تحمل کرد کم کم به دست فراموشی بسپاره . واسه همین با نهایت خوشحالی فریاد میزنم « ابولفضل جان تولدت مبارک » ان شا الله سالهای سال همدم و همراه پدر و مادرت باشی. پایدار باشی عزیزم من از پرواز می ترسم ممنون می شوم اگر شبی ممنون می شوم اگر میان راه ممنون می شوم اگر پروانه وار شبنم چشم ترم مست نگاری شده بود واسه باریدن خود سوار گاری شده بود از بس که نگارم به دلــم خون می کرد از دولـــت عاشـــقی فــراری شـده بود
با عرض شرمندگی تصمیم گرفتم باز همون شعر پر ایراد خودم را بنویم تا شاید بتوانم واسه بهتر شدنش تلاش کنم. میدونم که خیلی طول میکشه تا به موفقیت برسم. روزی که علی به کعبه آمد به وجود مخصوص علی خدا در از کعبه گشود در بسته بداد خانه ی خود به علی یعنی که علی است خانه زاد ِ معبود الهی ، گناه من ، مرگ من است و مرگ من ، نادیدن توست با آنکه روحم از طغیان زخمی است و قلبم در آستانه ی مردن اما هنورز تو را از یاد نبرده ام و از کرمت امید نبریده ام در شب قدر باریدم و قطعاً نالیدم پس بگذار ، تا درد من ، درمان تو را آشکار کند و گناه من ، بخشش تو را ظاهر نماید ای حیات جاویدان ، از جدائیها خسته ام و از راه نابودی بازگشته ام راه را بر من کوتاه کن و از تنگناها عبورم ده و مرا به خودت هدایت کن آنجا که صدایت راهنمای من ، و دیدار تو ، وعدگاه من است الهی ای سوی تو ، مقصد من ای روی تو ، بهشت ِ من ای نگاه تو ، مژده ی دیدار ای سلام تو ، نوید رسیدن ای کلام تو ، بشارت بخشش مرا بخوان که به حضور تو باز میگردم شاید این شب قدر آخرین شب قدر من باشد التماس دعا من در این باغ تاریک خیال که با نوازشهای باد در گل لبخند عاشقهای شاد دلم را داده به باد من تو را می خواهم ، می جویم می خواهم که بیایی از راه گفته بودی برو و من سالهاست که رفته ام گفته بودی تو بی من یعنی ، تنهایی و غم و من سالهاست غم را یافته ام گفته بودی حضور اشک یعنی ، رنج ِ دل و من سالهاست که بارانی ام گفته بودی دلداری و دلداده گی یعنی ، رسم بودن و من سالهاست نیست و نابودم دیگر نمی خواهم بی تو باشم دیگر این اشکها را دوست ندارم می خواهم باشم ، مثل تو که همیشه هستی همه جا ، در من و در ما می خواهم وقتی دستانم را تا تو میگشایم آسمانی و بارانی باشم . آری ، درست فهمیدی می خواهم در یک کلام دلداده ی تو باشم . آری ، دلداده ی تو باشم. خیلی وقته پر غوغا شده این دل خیلی وقته تک و تنها شده این دل تو که رفتی تو دلم شور عجیبی است خیلی وقته پر رویا شده این دل گاه یك سنجاقك قصه ی تکرار است ،
سر می گذارم روی سنگ سرنوشتی که روزي تو با اين عاشقان دل خسته بنا كردي آن روز تو خاموش به دنبال خدا بودي اينك نگاهت خاموش و صداي خفته ي دردي مادر! تمام شهر من تاریک تاریکه... من با تو اما خاطراتم زنده می گردند دیدی که با مردم...که با مردم چه می کردند؟ مادر! غرورم را،دلم را،اعتمادم را... این عاشقان ديگر سمت خانه بر نمی گردند مادر! آن خوب تو پس کی می رسد از راه؟ من مردم از بس گریه کردم در ته این چاه اینجا همه گريان وغمگينند... واي بر ما تق...تق... ما را کشتند مادر! آه مادر! آه . . . بخواب ای خواهر نازم ندایم ندا دادی تو ما را با صداقت که رایت را بگیریم از سیاهی که همواره به ظالم ما بتازیم بخواب ای خواهرم آرام آرام شهید راه پاکی ها تو بودی تو که هرگز نبودی خاک و خاشاک ندایم ای ندای سرزمینم صدای تو شود داد دلیران یک نفر دلتنگ است یک نفر می گرید یک نفر سخت دلش بارانیست یک نفر در گلوی خویش بغض خیس و کالی دارد یک نفر طرح وداع می کشد روی گل سرخ خیال؟ من از آن غفلت معصوم تو اي شعله پاك هق هق تلخم و بشناس توي كوچه هاي خلوت
اشکهاي بي تاب من، دانه به دانه بر روي گونه هايم مي غلتند
به روي شيشه دلم دوياره پرده مي كشند به ضربه هاي بي امان دوباره نرده مي كشند گرفته دست و پاي دل در اين حصار زندگي بگو چرا چرا چرا ؟ مرا چو برده مي كشند اين شعر را تقديم ميكنم به آنيسا كوچولو كه متولد نيمه ي ارديبهشته و قطعاً روزي بانوي ارديبهشت ميشه . و از اين كه واسه پدر و مادرش به مانند عشق خواهد شد ، گونه ي نازش را از راهي بس طولاني مي بوسم و ميگم : با هفت آسمون پر از گلاي ياس و ميخك با صد تا دريا پر از عشق و اشتياق و پولك يه قلب عاشق با يه حس بيقرار و كوچك فقط مي خواد بگه آنيسا جون اومدنت مبارك « تقديم به آنيسا كوچولوي دو روزه » در حضور واژه های بی نفس -------------------------------------------- ببین اندام تنهاییم را --------------------------------------------- این شب ها ------------------------------------------- مترسک ناز می کند -------------------------------------- نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند -------------------------------------------- صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد ---------------------------------------- در امتداد نگاه تو ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد خدایا بگذار هرکجا تنفراست بذرعشق بکارم، هرکجا آزادگی هست ببخشایم وهر کجا غم هست شادی نثار کنم، الهی توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی، همدلی کنم ، بیش از آنکه دوستم بدارنددوست بدارم ، زیرا در عطا کردن است که ستوده می شویم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم . 
![]()

و از کوچ پرستو نیز
و از مرگ شقایق هم
و از تکرار ِ چرخیدن
میان آسمان بی ستاره
پشت ابرهای سیاه ، می ترسم
من از آن ناله های مادری که اندر سکوت مبهم کوچه
به خود می پیچد از دردِ تبِ باور
و کوچ ِ نابهنگام ِ پرستو
در دل ِ پائیز ، سخت می ترسم
درختان شاهدان مرگ هر فصل اند
و اینک با سکوت مبهم خود برگ می ریزند
من از این برگ ریزان نیز می ترسم
من از خاموشی لب های پر فریاد می ترسم
همان لب ها که در پشتِ نقاب خنده گریانند
من از مردن نمی ترسم
من از سکوتِ نا بهنگام دماوند است که می ترسم .
من از غم ، از جنون
از خون می ترسم .
و دنیا ، پر ز رفتن
رفتنی پنهان و ناپیداست میدانم ،
من از بحران این ناآشکاریها ، می ترسم .

در جاده ی خیالم ، رهگذر شوی
دست های سرد مرا بگیری
با رویایم ، همسفرشوی ،
زیر چشمی
کمی به من نظر کنی
با لبخند ، غصه های دلم را بی ثمر کنی
به گرد شعله ی قلبم
کمی خطر کنی
از آشیانه ی دلم پر بگیری و
بر آسمان ِ نگاهم گذر کنی
ممنون می شوم تا سپیده اگر
فرصتی برای عاشقی هست
غیر از خودم
خیال ِ ستاره ی دیگر
از فکرت ، به در کنی .





پشت پرچین تنهایی خود
که به اندازه ی لبخند خدا روشن است
تو را می جویم ، می خواهم
من به دنبال همان باد صبا می گردم
از خم کوچه ی مریم و میخک ها
که تو پر نور شوی این بالا
و بتابی به دلم شاید حالا
من تو را میخواهم ، در رگ و در خونم
در دم و هر بازدم ، من تو را می خوانم
تو که بامن و در من ، تا همیشه هستی
من تو را با نَفَسم می خوانم ، با نَفَسم می مانم





به تو دل می بندد
و تو هر روز سحر
می نشینی لب حوض
تا بیاید از راه
از خم پیچك نیلوفرها
روی موهای سرت بنشیند
یا كه از قطره آب كف دستت بخورد
گاه یك سنجاقك
همه معنی یك زندگی است .
تولدم مبارک ... سنجاقک مهربون

قصه ی رفتن و پرکشیدن .
لحضه ی ناب عروج است ،
لحضه ی پرواز به سوی ابدیت .
مرگ چه تلخ است ،
وقت ِ رفتن تا رسیدن .
مرگ ، داستان شروع ِ یک زندگی است ،
داستان خاموشی ِ یک جسم و بیداری ِ روح .
و بی عشق قصه ی مرگ تکراریست . 

ادامه مطلب


که روح پاک تو گردد صدایم
قسم بر آن نگاه بی گناهت
که همره ما نگردیم با تباهی
که دائم جاودان راهت بسازیم
بخواب ای نو شکفته ای دلارام
مبارز با تباهی ها تو بودی
چرا افتاده ای اینگونه در خاک؟
صدای جاودان این زمینم
ندای تو شود فریاد ایران
.jpg)


بيشتر ميسوزم و دندان به جگر ميفشرم
منشين با من - با من منشين
تو چه داني كه چه افسونگر و بيپا و سرم
تو چه داني كه پس هر نگه ساده من
چه جنوني - چه نيازي - چه غميست
يا نگاه تو كه پر عصمت و ناز
بر من افتد چه عذاب و ستميست
دردم اين نيست ولي
دردم اين است كه من بي تو دگر
از جهان دورم و بيخويشتنم!

اين خود عشق عزيزم نه بهانست نه يه عادت
غصه هام و به تو گفتم اما چي ازت شنفتم
يه نفس همنفسم باش نزار از نفس بيفتم
گريه هام و تو نديدي هر چي گفتم نشنيدي
من كدوم عهدو شكستم كه از عشق من بريدي
وقتي نيستي لحظه هام و با خيالت مي گذرونم
حتي تا اخر دنيا من براي تو مي خونم
وقتي نيستي حتي خورشيد ميشه مثل لحظه ها سرد
با توام اهاي مسافر با همين ترانه برگرد.....!

و هيچ کس نيست که ...
تو هم نيستي ... چون هميشه ...
و اين منم که چون هميشه در تنهايي محض خود
در پي ساحلي براي درياي اشکهايم مي گردم ...
مي داني که ...
مدتهاست سراغي از اتاقک کوچک خياليمان نگرفته اي ...
خيلي وقت است که نمي گويي شب را در انتظارم بمان تا ...
ديگر نمي گويي ... هيچ نمي گويي ...
من غصه دارم ...
غصه دار مرگ تمامي حرفايي که سالهاست به زبان آورده نمي شود ...
حرفايي که به قول تو بايد وقتهايي به زبان آورده شود ...
من زنده هستم ...
من با مرور خاطراتي از يک فصل خزان زده پاييزي زندگي مي کنم ...
فصلي که بهار خواندمش ... بهار ِ رشد يک دختر چشمان سياه ...
چند شبي ايست که دستهايم
به سوي همان مهربان مطلق هميشگي دراز شده است ...
التماسم را به آسمان کسي نديد جز ستاره حاجت ...
مي داني بهترين،
اين دخترک بي چيز و فقير
جز سوگندي محکم بخاطر دوست داشتن و خوشبخت کردنت
چيزي در طبق اخلاص ندارد ...
و دعايي که تنها و تنها براي تو و آنچه پيش رويت باشد ...
خداوندا ...
باز هم شب شده ... شبي خالي از هر ستاره حاجتي ...
دوباره من هستم و آسماني پر از خجالت ...
ستاره ها همه گم گشته اند ...
شب است ... شب سکوت مطلق ...
و من که ...! 


صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد








